صحبتهای شنیدنی گیرنده ریه.........

 

       (( حسین اعظمی  گیرنده ریه )) 

به نام آنکه اسم او شفادهنده و یا د او دوای دردها ست. سخنم را با توکل به خداوند منان و کلام زیبای شاعر شیرین سخن سعدی آغاز می‌کنم که می‌فرماید:

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قر    بتست و شکراندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می‌رود ممد حیاتست و چون برمی‌آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکری واجب.

می‌خواهم در خصوص بیماری‌ام و مشکلات ناشی از آن که با ‌آن دست و پنجه نرم کردم را برایتان بازگو کنم.

در تاریخ30/5/1369 در یکی از شهرهای استان مازندران (بابل) به دنیا آمدم. دومین فرزند خانواده می‌باشم. در زمان کودکی مشکلی نداشتم بیماری من بعد از دوران کودکی بروز کرد.با شروع سن دوازده سالگی آرام، آرام علائم این بیماری به سراغم آمد. هرچند از بدو تولد با من زاده شده بود اما هیچ‌گونه علائمی  نداشت.هر چند بازگویی بیماری CFکه در نهایت به پیوند کامل دو ریه ختم می‌شود، خیلی سخت و دردناک، اما دوست دارم برای آخرین بار بازگو کنم تا جایی که در توانم هست هم راهنمایی کرده باشم و هم شرح وظایفی از عواقب بیماری بدهم تا بیمارانی که امثال من هستند بتوانند با بیماری کنار بیایند.                                                                                                   نوع بیما ری:                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             CFمخفف(سیستیک فیبروزیست)که در واقع یک نوع  بیماری  مادرزادی که شاید یکی از دلایل آن نسبت فامیلی والدین باشد.

زمان بیماری:

زمانی این بیماری به سراغم آمد که دوران زیبای جوانیم آغاز شده بود. آنقدر ضربه‌ این بیماری شدید بود که نمی‌دانم از کجا باید آغاز کنم. این بیماری زندگی‌ام را درگیر خودش کرد. یک شب استراحت و خوابیدن راحت برایم آرزو شده بود که در دوران بیماری‌ام ندیده بودم.

زمان تشخیص بیماری:

در سال 1380 به همراه خانواده در یک روز گرم تابستانی به دریا رفتیم. من شنا کردن را دوست داشتم اما به دلیل جثه‌ی ضعیفی که داشتم همیشه مادرم با این کار مخالفت می‌کرد. اما علی‌رغم مخالفت مادرم شنا کردم و بعد از آن با سرماخوردگی شدید دچار شدم و مجبور شدم یک هفته در بیمارستان کودکان بستری شوم.بعد از آن پدرم مرا به تهران آورد نزد جناب آقای دکتر سید داوود منصوری. ایشان با معاینات زیادی پیشنهاد یک تست عرق در بیمارستان مفید تهران را داد. بعد از انجام آزمایش بیماری‌ام مشخص شد، CFبیماری مهلک که مخفف سیستیک فیبروزیست می‌باشد ولی آقای دکتر باور نمی‌کرد و دوباره آزمایش را در بیمارستان تکرار کرد که این بار شکش به یقین تبدیل شد. سال اول راهنمایی که بودم بر اثر سرماخوردگی ‌های مداوم سینه‌ام خس خس می‌کرد. مثل آدم‌هایی شدم که ‌تنگی نفس داشتند همیشه و در اکثر مواقع از اسپری استفاده می‌کردم دیگر نمی‌توانستم مثل همه راحت راه برم و کارهای شخصی‌ام را انجام دهم. ورزش‌های سنگین هم نمی‌توانستم انجام بدهم. بعد از مدتی مربیان مدرسه وقتی دیدند که وضعیتم به این شکل است و در اکثر مواقع در حال اذیت شدن هستم پدرم را خواستند تا با او صحبت کنند. پدرم وضعیت جسمانی‌ام را برای آن‌ها شرح داد بعد از آن رفتارشان با من عوض شد و بر من سخت نمی‌گرفتند. واقعاً جای تقدیر و تشکر دارند .خلاصه آن‌ سال‌ها با تمام سختی‌ها و مشکلاتش گذشت. در دوران بیماری‌ام وقتی در میان جمع یا اقوامم بودم ظاهرم را طوری نشان می‌دادم تا کسی از بیماری‌ام باخبر نشود وقتی به مدرسه می‌رفتم ، سرکلاس سرفه‌های مکرر اذیتم می‌کرد و از خجالت ن                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         نمی‌توانستم سر کلاس حاضر باشم به خاطر سؤالات مکرر معلم و دوستانم دیگر طاقت سؤال‌ها و نگاه‌های ترهم‌آمیز یا شاید دلسوزانه اطرافیانم را نداشتم. باز هم جز پیوند نمی‌شد به چیز دیگری فکر کرد. اوایل وقتی از پیوند صحبت می‌شد می‌ترسیدم وقتی وضعیتم به اینجا رسید که مدت زیادی نمی‌توانستم بدون اکسیژن سر کنم ترسم کم می‌شد و با خود کلنجار می‌رفتم و کمی آرام می‌شدم تا بتوانم با این عمل کنار بیایم.این سال هم با همه سختی‌هایش گذشت سال1384  بود که وقتی ‌تنگی نفسم زیاد شد نزد دکتر رفتیم دکتر با آزمایشاتی که انجام دادند متوجه شدند که خلطم چسبندگی زیادی دارد . برایم قرص جوشان تجویز کردند و دستگاهی به نام نبولایزر (دستگاه بخار) تجویز کردند تا خلطم راحت‌تر تخلیه شود.این‌ها هم مانند قرص‌های دیگر فقط برای مدت کوتاهی استفاده شدند و دیگر اثرشان را از دست دادند. باید از اکسیژن استفاده می‌کردم آن هم روزی 6 ساعت. وقتی هوا سرد می‌شد   .   باد سرد      اذیتم می‌کرد و باعث سردردهای شدید و سرماخوردگی می‌شد. در دوران سرماخوردگی سینه‌ام خلط داشته و از صدای آن اطرافیانم اذیت می‌شدند. حتی بعضی اوقات از کلاس بیرون می‌رفتم چون متوجه می‌شدم که اطرافیانم اذیت می‌شدند. خیلی دوست داشتم مانند بچه‌های دیگر فوتبال بازی کنم کارهای خودم را انجام دهم دیگر حتی از کارهای روزانه و شخصی خودم هم مانده بودم و نمی‌توانستم انجام بدهم. ماهی یک بار هم به درمانگاه می‌رفتم مقداری دارو تجویز می‌کردند و بعضی اوقات سرم وصل می‌کردم آن هم در شرایطی بود که سرماخوردگی همراه با تب شدید و ‌ تنگی نفس بود. دیگر عفونت‌های داخلی‌ام شدید شده بود و بدنم در مقابل داروها و آنتی‌بیوتیک‌ها هیچ‌گونه واکنشی نشان نمی‌داد و عفونت بدنم را کاملاً   تحت تأثیر قرار می‌داد و هر دارو فقط چند روزی تبم را قطع می‌کرد. بعد از این همه آنتی‌بیوتیک نوبت رسید به تزریقات تو   رگی آنقدر زیاد شده بود که گاهی اوقات برای      پیدا کردن رگم به مشکل می‌خوردند. خواب شبم هم گرفته شده بود. سرفه‌های مکرر باعث می‌شد از خواب بیدار شوم. دیگر دغدغه فکری پدر و مادرم شده بودم نمی‌دانستم با چه زبانی از زحماتشان تشکر کنم. فقط از خدا می‌خواستم که روزی برسد که در سلامت باشم و زحماتشان را جبران کنم هر چند نمی‌توان کامل جبران کرد. با بیداری‌های شبانه هم بیدار بودند می‌سوختند و می‌ساختند. در یکی از همین روزها حال درونی‌ام خیلی بد شد مرا سریعاً نزد دکتر سید داوود منصوری بردند، ایشان مرا به بیمارستان مسیح دانشوری معرفی کرد. اینجا بود که برای اولین بار به این بیمارستان رفته بودم. بعد از رسیدن مرا به بخش اطفال ایزوله بردند و بستری کردند. در حدود یک هفته بستری بودم. سرکار خانم دکتر خلیل‌زاده پزشک معالجم بود برایم در بیمارستان پرونده پزشکی تشکیل دادند و معالجه‌ام را   آغاز کردند. برایم یک سری آزمایشات نوشتند و بعد از انجام دادن وضعیتم رو به بهبودی رفت و بهتر شده بودم. آزمایشاتی نظیر بازتوانی برای فیز یوتراپی ـ دم و بازدم و فیزیوتراپی‌هایی که تا به حال انجام نداده بودم. از خانم دکتر سؤالات مکرری می‌کردم. از ایشان سؤال کردم آیا این حرکات را در منزل هم می‌شود انجام داد و به بهبودی کاملم کمک می‌کنند؟در جواب فرمودند که این سری حرکات فقط برای این است که وضعیت شما از این که هست بدتر نشود در واقع جلوی پیشروی بیماری را هم می‌گرفتند. بعد از آن دکتر تغذیه آمدند و برایم دستور غذایی چرب و پرکالری نوشتند به خاطر اینکه دستگاه گوارشم مشکل داشت. روز مرخص شدن بود که بیمارستان یک دستگاه اکسیژن‌ساز هدیه کرده بود و تعهد دادیم وقتی خوب شدم و سلامتی‌ام را بدست آوردم برگردانم. بعد از آن هر 2 یا 3 ماه در میان در همان بخش بستری می‌شدم. بخش اطفال هم تا یک سنی را قبول می‌کنند .وقتی از دستگاه بخار استفاده می‌کردم فقط تا چند ساعت بعد از آن می‌توانستم راحت نفس بکشم و بعد وضعیتم به حالت بد قبلی بازمی‌گشت و اکسیژ    ن هم که باید روزی 6 ساعت می‌گرفتم به 18 ساعت تغییر کرد. دیگر متوجه شدم که وضعیتم زیاد خوب نیست. خانم دکتر خلیل‌زاده به من فرمودند که امکان دارد اکسیژن کم به قلبت هم آسیب برساند. بعد از این همه قضایا خانم دکتر خلیل‌زاده به پدرم فرموده بودند که با این شرایط حسین باید به بخش پیوند معرفی شود. پدرم با جناب آقای دکتر منصوری در میان گذاشت دکتر هم نظرشان همین بود. 4 سال به طور مداوم به بیمارستان می‌رفتم و در بخش پیوند معالجه می‌شدم تا تیم پیوند بتوانند آزمایشاتی از من بگیرند و مرا برای پیوند آماده کنند. دیپلم را به هر شکلی بود گرفتم و توانستم در آزمون دانشگاه هم شرکت کنم. قبل از آزمون به درمانگاه رفته بودم تا سرفه‌ها سر جلسه اذیتم نکند. اما باز هم تب به سراغم آمد و حال خوشی نداشتم همیشه به این فکر می‌کردم که پیوند چقدر می‌تونه مؤثر باشه و منو به زندگی برگردونه؟ ناامیدی آمده بود به سراغم، دیگر باید به پیوند فکر جدی می‌کردم از پدرم خواسته بودم مرا به بیمارستان ببرد تا کارهایی که قبل از پیوند باید انجام دهم را بدانم تا بهشان عمل کنم. آزمایشاتی مانند سی‌تی اسکن ـ پیاده‌روی  .ـ دندانپزشکی و ... رو انجام دادم. فقط عکس‌ هسته‌ای مانده بود که آن را هم گرفتم. بعد از چند روز ریه‌ام خونریزی کرد وقتی آزمایش دادم پزشکان گفتند کمبود نوعی از ویتامین یکی از دلایل خونریزی مصرف بیش از حد بروفن بود که برای درد آن را مصرف می‌کردم. اگر یک روز مصرف نمی‌کردم درد مفاصل و بی‌اشتهایی به سراغم می‌آمد و اذیتم می‌کرد. پزشکان برای این مشکلم هم چاره‌ای اندیشیده    و برایم داروهای متعددی تجویز کردند تا مصرف کنم. خلاصه بعد از مدتی در تاریخ 18/5/90 بود که سرکار خانم دکتر شفقی گفتند باید به بیمارستان بیایم و در جلسه شرکت کنم تا پزشکان معالج مرا مورد معاینه قرار دهند  و از بیماری من اطلاعاتی کسب کرده و برای عمل آماده‌ام کنند. در همان زمان بود که با فردی به نام علیرضا آشنا شدم که هم‌درد خودم بود اما وضعیتش بدتر از من بود. سرکار خانم دکتر نجفی‌زاده فرمودند که اگر عفونت داشته   باشید عمل امکان‌پذیر نیست و باید منتظر بمانی تا عفونتت برطرف شود تا بتوانیم عمل را انجام دهیم.مدت 5 روزی بود که از دستگاه وای‌پپ استفاده می‌کردم.خلاصه دردوازدهمین روز ماه  مبارک رمضان مورخ 21/5/90ساعت 21:15 شب بهترین خبر زندگی‌ام را سرکار خانم دکتر شفقی به من دادندنمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا گریه کنم. خلاصه ساعت 4:00 صبح به سمت تهران حرکت کردیم مدام ترس داشتم که آیا عفونت از بدنم خارج شده یا خیر چون باعث می‌شد که این شانس را از دست بدهم. استرس تمام وجودم را گرفته بود. ساعت 8 صبح به بیمارستان رسیدیم. 1 شب در آنجا بستری شدم تا فردا روز عمل آماده باشم یک سری سرم و داروهایی به من تزریق کردند تا آماده باشم از استرس زیاد به من آرام‌بخش تزریق کردند تا راحت بخوابم به هیچ چیز جز پیوند نمی‌توانستم فکر کنم.بالاخره صبح شد آقایی وارد اتاق شد در دستانش لباس سبزی بود که به من گفتند باید این را بپوشم. من هم لباس را پوشیدم روی  ویلچر نشستم به سمت اتاق عمل رفتم. دم درب اتاق عمل خانواده‌ام مرا از زیر قرآن رد کردند. وقتی درب اتاق عمل باز شد دیدم آقایی که د ردستانش قرآن بود ایستاده تا مرا از زیر قرآن رد کند و در تمام این سال‌ها و در تمام مراحل عمل این قرآن بود که مرا یاری کرد. بعد دکتر جراحم آمد اولین کاری که کرد با دستانش بر روی قفسه سینه‌ام جای شکافتن را مشخص  کرد. بالاخره ساعت 8:50ماسکی روی صورتم گذاشتند و بعد از پرسیدن اسم و فامیل از هوش رفتم.زمانی هم که چشمامو باز کردم اولین کسی را که دیدم سرکار خانم دکتر نجفی‌زاده بودند.به مدت 1روز دربخشICU بودم.و بعد از آن تقریبا 25روز در CCUبه سر بردم این مدت 3 بار برانکوسکوپی شدم. چسیوپ‌هایی  که به بدنم وصل بود برای تخلیه ترشحات بعد از پیوند بود. خلاصه این 25 روز با تمام سختی‌ها و مشکلاتش به خیر گذشت. هنوز باورم نمی‌شد که یک شب بتوانم بدون اکسیژ     ن بخوابم. بعد از مرخص شدن باید 2 ماه در تهران می‌ماندیم و یک روز در میان به بیمارستان می‌رفتیم. این 3 ماه هم رفته رفته تمام شد. خلاصه در تاریخ 23/8/90 بعد از تنظیم شدن داروهاتوسط پزشکان به سمت شمال حرکت کردیم هنوزم باورم نمی‌شد بتوانم کارامو خودم انجام بدهم. حال دیگر از اکسیژن استفاده نمی‌کنم. کارامو خودم انجام می‌دهم.                                                                                                                 از پله راحت بالامیروم.                                                                                                                            

 تردمیل میزنم راحتی این روزهایم را مدیون ازخودگذشتگی خانواده‌ای هستم که اعضای بدن فرزندشان را اهداء کردند. تا تعدادی از انسان‌های دیگر بتوانند به زندگی برگردند. این کار بزرگ واقعاً قابل وصف نیست. از پزشکان محترم واحد پیوند سرکار خانم دکتر نجفی‌زاده، سرکار خانم دکتر شفقی، سرکار خانم دکتر قربانی، جناب آقای دکتر مکی و پرسنل محترم واحد پیوند تقدیر تشکر دارم.

 (( سرکارخانم دکتر   کتایون نجفی ‌زاده ، رئیس واحد فراهم‌آوری اعضای  پیوندی دا نشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی..  ((

اهدای عضو، اهدای زندگی است. شاید بارها این جمله را در جایی خوانده یا شنیده باشیم. اگرچه ممکن است این عبارت آشنا به نظر برسد، اما متاسفانه کمتر مفهوم آن را مورد توجه قرار داده و به آن اندیشیده‌ایم...                                                                                                                                                                                                                     بیشتر مردم به علت ناآشنایی با شرایط فرد مرگ مغزی و اطمینان نداشتن به برگشت‌ناپذیری او به زندگی در مواقعی که با چنین شرایطی مواجه می‌شوند، در خصوص وضعیت موجود احساسی می‌اندیشند و قادر نخواهند بود با اتخاذ تصمیمی مناسب، عده‌ای افراد بیمار نیازمند به اهدای عضورا از خطر مرگ نجات دهند. این در حالی است که اگر قدری عمیق‌تر درباره این موضوع فکر کنند، می‌توانند با اهدای اعضا و نسوج فرد مرگ مغزی جان چندین نفر از بیمارانی را که به علت نقص در عملکرد اعضا و اندام‌های بدنشان با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند نجات دهند و نظاره‌گر بازگشت مجدد این افراد به زندگی باشند. به عبارت دیگر، آنها با این اقدام به جای از دست دادن عضو عزیزی از خانواده خود که                                                  دیگر شانسی برای بازگشت به زندگی ندارد، اعضای جدیدی را به عضویت خانواده خود درمی‌آورند و به رنج مداوم خانواده‌های آنها پایان می‌بخشند. با خانم دکتر کتایون نجفی‌زاده مسئول واحد فراهم‌آوری اعضای پیوندی بیمارستان مسیح‌ دانشوری‌ در خصوص پیوند اعضا گفت‌وگویی کردیم که میخوا  نید.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        معمولا چنین تصور می‌شود که فرد مرگ مغزی مانند فردی که در کما رفته است شانس بهبودی دارد. در صورتی که از نظر علمی این دو فرآیند کاملا متفاوت هستند. آیا مرگ مغزی برگشت‌پذیر است؟
مرگ مغزی بر اثر تصادف، ضربه، سقوط از ارتفاع و یا بر اثر پارگی عروق مغزی یا تومور مغزی ایجاد می‌شود و در نتیجه فشار داخل مغز افزایش می‌یابد و عروقی که خون را از گردن به داخل مغز می‌رسانند بسته می‌شوند؛ چرا که در یک فضای استخوانی سفت و محکم، جایی برای اتساع وجود ندارد. به علت ایجاد اختلا ل در خون‌رسانی پس از گذشت 6تا 8 دقیقه کلیه سلول‌های مغزی همزمان تخریب می‌شوند و می‌میرند.تخریب سلول‌ها در مرگ مغزی برگشت‌ناپذیر و با وضعیت ایجاد شده در کما متفاوت است. در کما سلول‌ها تخریب نمی‌شوند، بلکه دچار اختلا ل در عملکرد می‌شوند که به علت سالم بودن ساختار سلول‌های مغزی این عملکرد نیز می‌تواند قابل برگشت باشد. حیات نباتی نیز درجه‌ای از وضعیت کماست.در این حالت فرد بیدار است، اما هوشیار نیست و بخش‌هایی از مغز او فعالیت خود را از دست داده‌اند. یکی از مهم‌ترین علت‌های نارضایی خانواده‌ها برای اهدای عضو که از باورهای غلط آنها ناشی می‌شود، این است که آنها تصور می‌کنند مرگ مغزی برگشت‌پذیر است.در این شرایط بسیاری از مردم، بیمار خود را با بیماران مبتلا به کما که پس از مدتی به زندگی بازگشته‌اند یا به اصطلاح دقیق‌تر هوشیاری خود را به دست آورده‌اند، مقایسه می‌کنند.پذیرفته  ‌شده نیست؛ چرا که سلول‌های مغزی زنده‌اند و فقط عملکرد خود را از دست داده‌اند.. این در حالی است که آنها باید بدانند یکی از مهم ‌ترین شرایطی که برای اهدای عضو لازم و ضروری است، زنده‌ بودن حتی یک سلول مغزی در فردی است که به عنوان بیمارمرگ  مغزی تشخیص داده می‌شود.بسیاری از افراد با واحدفراهم‌آوری  اعضای پیوندی تماس می‌گیرند تا اعضای بدن افرادی را که دچار کما یا حیات نباتی شده و خانواده از نگهداری آنها خسته شده‌اند یا زندگی آنها را بی‌نتیجه می‌دانند، اهدا کنند اما ین کار از نظر قانونی و شرعی پذیرفته شده نیست.چرا که سلول های مغزی زنده اند.وفقط عملکرد خود را از دست داده اند..

(( سر کار خانم دکتر فریبا قربانی معا  ون واحدفراهم آوری ومسئول اهدای عضودانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی..  ))  مسئول واحد اهدای عضو بیمارستان مسیح دانشوری با بیان اینکه حتی با وجود داشتن کارت اهدای عضو در صورت عدم رضایت خانواده متوفیان اهدای عضو صورت نمی‌گیرد، گفت: کارت اهدای عضو نشان دهنده آرزوی قلبی فرد در مورد اهدای اعضای بدنش است و همین امر می‌تواندبا نشان دادن خواسته فرد به بازماندگان، تصمیم‌گیری را برای آنها در آن زمان حیاتی آسان‌تر کند. خانم دکتر فریبا قربانی در گفت‌و گو با خبرنگار بهداشت و درمان خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) با بیان اینکه اهدای عضو در تمامی ادیان یک حرکت خداپسندانه است، اظهار کرد: اگر فرد متوفی به بیماری آب مروارید (کاتاراکت) مبتلا بوده باشد، می‌توان از نسج قرنیه برای پیوند استفاده کرد.وی با بیان اینکه ابتلا به آب مروارید و ضعف بینایی هیچ منعی برای استفاده از نسج قرنیه نیست، گفت: اعضا قابل اهدا، قلب، ریه‌ها، کبد، روده‌ها، لوزالمعده و کلیه‌ها هستند.خانم دکتر فریبا قربانی با بیان اینکه علاوه بر این اعضا، برخی از بافت‌های بدن هم قابل پیوند هستند، ادامه داد: با اهدای قرنیه می‌توان بینایی رابه فردی با صدمه شدید چشمی باز گرداند. تاندون و غضروف‌ها هم باعث بازسازی اعضای آسیب دیده می‌شوند و پیوند استخوان می‌تواند مانع قطع عضو در سرطان استخوان شود.مسئول واحد اهدای عضو بیمارستان مسیح دانشوری با اشاره به کاربرد دریچه قلب برای کودکان با بیماری مادرزادی دریچه‌ای و بزرگسالان با دریچه آسیب دیده، گفت: پیوند پوست نجات‌بخش بیماران با سوختگی شدید و پیوند مغز استخوان تنها درمان ممکن در بعضی از سرطان های خون است و برخلاف عضو، بافت می تواند تا 24 و یا حتی 48 ساعت بعد از مرگ فرد اهدا شود و حتی می توان آن را برای مدت‌های طولانی ذخیره کرد. وی با بیان اینکه کلیه یکی از معمول‌ترین اعضای اهدایی افراد زنده است، گفت: قسمتی از کبد یا ریه و در حتی در موارد نادری قسمتی از روده کوچک اهدا می‌شود.خانم دکترفریبا  قربانی با بیان اینکه نسوجی مانند قرنیه، دریچه قلب، استخوان و تاندون بعد از مرگ کامل به صورت طبیعی تا 48 ساعت قابل اهدا هستند، افزود: همه اهدا کنندگان عضو از نظر ایدز، هپاتیت و ویروس‌های مشابه و یک سری بدخیمی‌ها بررسی می‌شوند.وی ادامه داد: با در نظر گرفتن لزوم رضایت خانواده متوفی برای اهدای عضو توصیه می شود، فرد دارنده کارت اهدا، خانواده خود را از رضایت قلبی برای این امر مطلع کند و در صورت اطلاع خانواده از این امر لزومی به همراه داشتن مداوم کارت نیست.خانم دکتر فریبا قربانی با بیان اینکه فرد می‌تواند در هر زمان از اهدای عضو انصراف دهد، افزود: بنابر قانون، تمام بیمارستان‌ها در سطح کشور اعم از دولتی و غیر دولتی موظفند موارد مرگ مغزی را به اطلاع این واحد برسانند. سپس هماهنگ کنندگان عضو پیوندی در محل حاضر شده و با خانواده فرد اهدا کننده در زمینه ابعاد قانونی و اخلاقی اهدا صحبت خواهند کرد.مسئول واحد اهدای عضو بیمارستان مسیح دانشوری با بیان اینکه کل مراحل اهدا و پیوند عضو ( اخذ رضای

/ 1 نظر / 118 بازدید
حسین اکبری کوچکسرایی

آقای اعظمی - وبلاگ بسیار زیبایی دارید . خیلی خوشحال شدم وقتی وبلاگ شما را دیدم. پیشنهاد می کنم موضوع را با جواد - مهدی و سایر دوستان پیوندی نیز درمیان بگذارید تا با مشارکت و ارسال مطالب خود باعث غنای بیشتر وبلاگ شوند. با آرزوی عمری طولانی و سرشار از سلامت و سربلندی برای شما و سایر دوستان . اکبری کوچکسرایی ( پیوند ریه )